یکسالی میشد که بحث کاروان الی بیت المقدس مطرح شده بود و بچه ها دنبالش بودند. یادمه یه سفر رفته بودم تهران توی دفتر امت واحده جلسه بود در مورد مسائل مختلف از جمله کاروان الی بیت المقدس هم بحث شد توی اون جلسه حاج سعید قاسمی هم با همون حس انقلابیش که همیشه مسحورشم بود و برای بچه ها حرف زد .
پارسال که از کاروان آسیایی جاموندم و موقع خروج از مرز و توی تبریز جوابمون کردن رو یادم میارم و خاطراتی که از همراهی با کاروان آسیایی از کرمان تا تبریز برام اتفاق افتاد و از قبلترش مراسم خداحافظی بچه ها توی نمایشگاه عکسی که جلوی دانشکده لوله ای پزشکی شیراز بود و اینکه توی راه بچه ها تا فردا صبح بهمون پیامک میدادند. درست مثل الان بود شاید فقط فرقش این باشه که دیگه ژست ما رفتیم شاید بر گشتی تو کار نباشه و مراسم خداحافظی در کار نباشه. درست مثل همون موقع، همون حس ها سراغم میاد و به اتفاقاتی که قراره توی این کاروان بیافته فکر میکنم .
تنها الگویی که از این حرکت توی ذهنمه حرکت یوم النکبه پارساله. فکری که از چند ماه پیش شروع شده رو بازم یادم می آرم. لحظات برنامه لب مرز و جرأت شکست مرزهای اشغالی فلسطین و شلیک مستقیم اسرائیلی ها به مردم رو .
توی رؤیاهام پرچمی رو بر میدارم شاید «لااله الا الله» شایدم «الله اکبر». «یاحسین» و این جور چیزها برای محیط اونجا شاید خوب نباشه. باید یه چیزی روش نوشته باشه که اکثر مخاطبین همراه شن، محکم وانقلابی قدم بر میدارم اسرائیلیها دارن با گلوله مستقیم مردم رو هدف میگیرن وشلیک میکنن، خیلی ها سرشون رو میدزدند و پشت سنگ ها و درختها پنهان میشن اما من همچنان محکم و انقلابی آرام ومتین قدم برمیدارم شاید هم واجعلنا بخونم که گلوله ها بهم نخورن مردم همه دارن منو نگاه میکنن ، چه شجاعتی!
حباب خیالاتم با صدای پیامکی که همسرم فرستاده می ترکه .
اگر جور نشد من بیام چی ؟
دوباره حس سوزش دار تنهایی رفتن توی کاروان می افته بجونم قرار مون بود که اگر کار دوتامون نشد، من هم برگردم اگر چه که همسرم بشدت مخالف بود اما قسم خوردم تا ردخور نداشته باشه. بالاخره یا خدا تو رودر بایستی می افته یا من هم لج میکنم و نمیرم .
اجازه اومدن بانو صادر شده مشکل دیگه ای هم نیست جز پایان مدت اعتبار گذرنامه ایشون .
هنوز یکسال از ازدواجمون نگذشته. ماه عسلمون رو رفتیم لبنان و کنار قبر سید عباس موسوی توی روستای نبی شیت نشستیم و متوسل شدیم به سید شهید که به آبرو و شرفت قسم از خدا بخواه ما هم مثل شما و خانومتون زندگی کینم و همینطوری هم بمیریم.
جاموندن و جا گذاشتن هم که از همون مراحل خواستگاری قرار شد توی کارمون نباشه خدا رو شکر تا حالا هم نبوده .
از لبنان که برگشتیم پاسپورتهامون دست مسئول کاروان موند، و علی رغم تذکرات زینب خانوم، بنده پیگیری نکردم تا همین چند روز پیش از سفر که گذرنامه ها به دستمون رسید و دیدیم ای وای که اعتبار گذرنامه ایشون تموم شده. تمام دیروز رو توی محضر و پلیس +10 و جاهای دیگه دنبال مراحل اداری تمدید گذرنامه بودم، کار تمدید گذرنامه اگر ضروی باشه قبلاً 5 روزه انجام میشد اما الان شده 25 روزه. البته برای کاروان چون یک بحث مهمه یک کانالی با هماهنگی مسئولین باز کردند برای بچه هایی که پاسپورتو نگرفتن که فوری کارشون راه بیافته همون دو سه روزه خودمون .
گوشی که از زمان خوندن پیامک تا حالا توی دستم توی هوا مونده رو نگاه میکنم و جواب میدم : توکل کن بخدا ایشالا جور می شه .
تو دلم هم تقریباً همین حسه ، خدای من جورش میکنه .
شام رو خوردم ولی دوغ رو نه، دوغ تجربه سفرهای مکرر اتوبوسی منه که برای بیهوشی و خواب عمیق جهت عدم حس کردن زجر خوابیدن عمودی روی صندلی بکار میره .
توی همین فکرای پراکنده و تخیلات فزاینده ام که خوابم میبره .
صبح برای نماز که بیدار میشم دیگه خوابم نمیبره نزدیکیهای قم زنگ میزنم به علی کمیلی :
سلام من نزدیکیهای قمم تهران کجا بیام ؟
علی : چرا تهران؟ برو قم، تهران کاری نداری .
عوارضی پیاده شدم و منتظر تاکسی وایسادم با دو سه نفر از طلبه های شهرستانی که از تیپ و ریششون می شد به هویتشون پی برد سوار شدیم و رفتیم حرم. توی این مدت هم زنگ زدم به سجاد شیرازی دوست قدیمی و همشهریمون که طلبه معصومیه قم شده .
قرار شد من توی راه نون بخرم و برم معصومیه پیشش.
اول به رسم ادب خدمت خانوم معصومه.س. رسیدم و بعد از سپردن بارها به امانتی حرم سمت رودخونه داخل رفتم و زیارتی کردم. قسمت اعظم دعام هم خوب نیاز به گفتن نیست برای جور شدن کار همسر گرامیه .
بعد از زیارت کیفمو گرفتم و با اتوبوسهای کوچه پشتی حرم که الآن اسمشو یادم نیست رفتم جلوی معصومیه و زنگ زدم سجاد اومد بیرون. روزهای آخر سال بود و مدرسه تعطیل. بخاطر آشنایی حراست با سجاد کارت شناسایی که معمول بود از مهمونا می گرفتند از ما نگرفت. وارد حیاط شدیم و همینطور که میرفتیم به سمت حجره آقا سجاد روی دیوار به برد افقی کاروان الی بیت المقدس که به همت اقا سجاد بر پا شده بود برخوردیم، بعدش رفتیم اتاق 107 یا حجره طلبگی رفیقمون، راستی یادم رفت بگم؛ این سجاد گور بگور شده هم همسفر ماشد فقط گذرنامه اش توی نهاد رهبری شیراز بود که برای رفتن به حج دانشجویی که روزهای آخر دانشجوییش ثبت نام کرده بود اونجا تحویل داده بود که ما هم با هزار رابطه و ضابطه تونستیم تحویل بگیریم ولی از طرف سجاد تعهد دادم که اگر در کار حج مشکلی پیس اومد خودش ضامنه و گردن خودشه .
تا رسیدیم حجره، اول گذرنامه سجاد رو دادم مثل مادر بزرگایی که تا از سفر میان توی کیفشونو میگردن و و سوغات نوه رو میدن.
گشنمون بود. صبحانه هر چی اون تو یخچال داشت و هر چی من آورده بودم و خانومم پخته بودن برای شام دیشب با هم خوردیم .
اتاقش مثل بقیه حجره ها مشرف به حیاط معصومیه بود و باز هم دیدن معصومیه منو یاد دورانی انداخت که وسوسه میشدم ببُرم از دنیا و بیام طلبه شم البته نه اینکه الآن هم اینطور نیست فقط موندم کی قراره ببرم و دل به دریا بزنم .
سجاد پسر هنر مندیه و زمان دانشجویی کارهای گرافیکی و طراحی رو همش اون انجام میداد، حجره هم از دست سجاد در امون نبود با ماژیک روی پنجره حجره اش یه نقاشی کلی از محوطه حیاط کشیده بود.
جلو رفتم تا در زاویه دیدی قرار بگیرم که نقاشی رو کشیده و سعی کردم خطوط ماژیک رو روی اجسام داخل حیاط منطبق کنم.
سجاد برای شستن ظرفها رفته بود آشپزخونه تا برگشت گفتم نقاشی خودته؟ مطمئن بودم می گه : آره .
گفت: چه کنیم دیگه روحیه هنری و ...
با سجاد یک ساعتی مشغول صحبت بودم از خوبی های حوزه و آزادی فکر برای در س خواندن و دیدار با ابرار و علما و فرصتهای رشد معنوی می گفت.
یکی از بچه ها زنگ زد و از ما خواست تا با هم بریم نمایشگاه کاروان که به همت دفتر قم امت واحده کنار حرم و روی سقف جدید رودخانه خشک قم برگزار شده بود بریم.
آماده شدیم و راه افتادیم بریم نمایشگاه که متوجه شدیم برای رفتن یک دوچرخه ترکیده هست و دو نفر. به ناچار سجاد با دوچرخه رفت و من هم با اتوبوس و اونجا به هم رسیدیم . نمایشگاه همزمان با یکی دو تا نمایشگاه دیگه که به همت حرم برگزار شده بود راه افتاده بود روی سقف رودخانه کنار حرم و به سمت خیابان ان طرف حرم و متاسفانه رو به باد .
این روبه باد بودن نمایشگاه رو داشته باشید تا بعد .
اونجا سرکیشیکیان رو دیدم. سرکیشیکیان از بچه های فعال دفتر امت واحده قم و طلبه معصومیه بود و سابقه آشناییمون به سالهای فعالیت در جنبش عدالتخواه بر میگشت. با سجاد شیرازی هم توی زاهدان هم دانشگاهی بودند.
(حالا حتما گیج شدید این اقا سجاد بالاخره دانشجوی زاهدانه ؟ شیرازه ؟ دانشجوی طلبه اس ؟ یا...
سجاد گور بگور شده اول دانشجوی زاهدان بود بعد انصراف داد اومد شیراز بعد هم که درساش تموم شد طلبه شد همین . )
بعد از سلام و احوال پرسی منو به دوتا از بچه های هندی کشمیری کاروان آشنا کرد فرحا که من اشتباهاً او را فرح صدا میکردم و جاسم. این بچه های کشمیری جزوی از کاروان بودند که زودتر از موعد کاروان و با هواپیما به ایران اومده بودند هتلشون هم روبروی حرم سمت اونبر خیابون رودخانه توی کوچه بود که باز هم اسمشو فراموش کردم.
جاسم و فرحا از من خواستند که اگر امکان داره برای خرید روسری باهاشون برم بازار، خلاصه شدیم تور گَردان این رفقا. اول رفتیم حرم و اونجا رو دیدیم . توی راه از جاسم احوال دوست کشمیریمو گرفتم مصعب.
مصعب توی کاروان اسیایی شکست حصر غزه از کشمیر اومده بود و توی دانشگاه تهران با گذشتن از سد محافظها رفت و احمدی نژاد رو بغل کرد و بوسید .
جاسم گفت مشکل پاسپورت داشه و نتونسته بیاد، توی همین نیم ساعت تور گردانی جاسم و فرح از نزدیکی فرهنگ ایران و کشمیر برام گفتند و از نزدیکی معماری و کلمات و ادبیات و خلاصه اینکه فرهنگ ایرانی رو مادر فرهنگ کشمیری میدونستند.
برای رفتن به داخل حرم با هم قرار گذاشتیم من و جاسم با هم رفتیم و فرح هم از در زنانه. اما توی برگشت فرح دیرتر اومد و این باعث شد که مدتی رو دنبالش بگردیم. بعد از طرف دیگه حرم بیرون امدیم و از مغازه های سوهان فروشی و مهر و تسبیح فروشی تا پاساژهای اونطرف رو گشتیم اونجا یه توضیحی هم در مورد مدرسه فیضیه برای اونها دادم .
مشکل پسند بودن و پدر فروشنده روسری ها رو در آوردن. من هم فروشنده رو اروم میکردم و میگفتم اینها مهمون هستند، یک شال هم برای خانومم خریدم تا بهشون بدم اما فراموش کردم تا روز اخری که از سفر برگشتیم اتفاقی توی کیف پیداش کردم و تقدیم کردم بهشون.
خیلی طولش میدادند وقت رو بهونه کردم و بر گشتیم به نمایشگاه .
ادامه دارد ...